همیشه با خدا
صبح، پس از بیدار شدن و صبحانه خوردن، گفتم الان می روم و چند تا کاری را که در نظر دارم با سرعت تمام انجام می دهم.
اما چند ثانیه ای نگذشته بود که چند چیز مزاحم سر راهم سبز شدند. پایم نجس شد، مجبور شدم آن را آب بکشم، دختر خواهرم نزدیک بود از خواب بیدار شود و بهانه ی بازی کردن را بگیردو در نتیجه نتوانم کارهایم را به موقع انجام دهم!!!!!
به خود آمدم !! “من” داشت با سرعت تمام می رفت، که
“او” تلنگر زد و گفت: “منی” در کار نیست. حواست را جمع کن. همه “او” است.
رفتم تو فکر که: آری همه “او” است. حواست کجا است؟
فکرم که در “او” به گردش افتاد، کارهایم با سرعت هر چه تمام تر انجام شدند!!!